آسمان را بغل گرفته غمت
در غروبی به رنگلبخندت
خسته ای و نشسته است انگار
برف بر شانه ی دماوندت
خواب پرواز دیده اند انگار
آرزوهای مانده در بندت
بغض کردم چقدر زیبا بود
نام ایران بر گلوبندت
وطن تویی
غریب آشنای من
وطن تویی
تمام ماجرای من
مرا بخوان
که از تو دل نمیکنم
مرا ببین
وطن تویی، وطن منم
با تو آرام میشوم تنها
مثل تقدیر زخم و مرهم ها
دوست دارم که با تو گریه کنم
روی دوش تمام آدمها
دوست دارم سبک شوم بپرم
از میان تمام این غم ها
دوست دارم که با تو بنشینم
به تماشای دوست دارم ها